خیلیا هستن که... - تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 5:19
✘ خـــیلیـــا✘ . . هــسـتـن .. کــــــــه . . ✘ طــــــالبتن ✘ . . امــــــــا . . فــــــقــــط . . ✘ بــعــضــیـا✘ . . هستن که لایـــــقتن . . ✘ حـــــواســت باشه✘ . .
چشمانت را باز کن - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 7:00
نه آرامشت را به چشمـﮯ وابسته کن، نه دستت را به گرماے دستـﮯ دلـــــــــخوش… چشمها بسته میشوند و دستــها مشت میشوند… و تو مـﮯمانـﮯ و یک دنــــــــیا تــــــــــنهائی…
میدونی؟ - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 7:00
میدونی چی بیشتر از همه آدمو داغون میکنه : این که هر کاری در توانت هست براش انــــجام بدی ، آخــــرش بـرگرده بگه : مگه من ازت خواستم .
تنها ترین - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 6:59
گاه تنها میشوم تنهاتر از همه٬ گوشه ای مینشینم و حسرت ها را مرور میکنم٬ نمیدانم کدام خواهش ها را نشنیدم٬ و به کدام تنهایی خندیدم که تنهاترینم..
کاش ممکن بود*** - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 19:04
ڪـــــاش صــداے بعضـــے آدمــا رو میــشد بوســـید...! مخصـوصــــــا وقتــیڪــــہ اسمــتــــــــ رو صــدا میـــزنــنـــد...
اگه عاشق شدی .... - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 19:04
عاشق هم که شدی مثل زلیخا سمج باش آنقدر با خدای خودت عشق بازی در بیار تا خدا خودش "پادر میونی" کند
هر اومدنی یه رفتنی داره... - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 19:04
هر اومدنی بالاخره یه رفتنیم داره دیگه از همه ی دوستام ممنونم که منو تو این مدت تحمل کردن از دوستای مهربونی که بهترینشون واسم سرمه ی عزیز بود سرمه جان دوست مهربونم اگه اذیتت کردم منو ببخش عزیزم بازم میگم دوستای زیادی بودن و به من لطف داشتن که از همشون ممنونم زیاد وب زدم و بعد یه مدت کوتاه ازشون خسته ...
بازگشت مجدد - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 19:04
دوستان این مدت به من خیلی سخت گذشت تصمیم گرفتم برگردم هوووورااااا
دلگیرم.... - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 19:04
دلگيرم از كسي كه مرا غرق خودش كرد! اما نجاتم نداد...
مراکه میشناسی؟ - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 19:04
مرا که میشناسی! برای همهی بارانها و همهی بیابانها، حرفی دارم... برای همهی دانهها، همهی ریشه ها که سر در میآورند و از حرفم سر در نمیآورند! مرا که میشناسی! رشته رشته میکنم آفتاب را، برای همهی خانهها، برای همهی خاطره ها، دراز بکش! پشتت بر زمین باشد و نگاه کن به نقطهای نامعلوم همهی پرندهها، همینگونه متو...
محرم تسلیت - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 19:03
داستان اسب امام حسین(علیه السلام) در روز عاشورا آنگاه كه امام حسین(علیه السلام) در قتلگاه، در خون خود غوطه ور بود اسب وى آمد دور بدن غرقه به خون و مجروح امام مىu200fگشت و پیشانى خود را به خون مقدسش آغشته مىu200fكرد.(1) عمر سعد كه این حالت را از آن حیوان مشاهده كرد دستور داد: او را بگیرند كه از بهتری...
نه سوال نه نظر - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 19:03

برچسب‌های مرتبط

خیلیا هستن که طالبان | خیلیا هستن که | چشمانت را باز کن | فیلم چشمانت را باز کن | نقد فیلم چشمانت را باز کن | شعر چشمانت را باز کن | دانلود فیلم چشمانت را باز کن | چقدر میدونی؟ | تنهاترین سردار | تنهاترین تنها